تبليغاتX
بیایید به مسیح ایمان بیاوریم
بیایید به مسیح ایمان بیاوریم
Home Email Archive Designer

تقاضای زن برای شفای دخترش

در انجیل متی باب 15 : 22  هویت زنی که از مسیح درخواست شفای دخترش را می کند کنعانی ذکر شده ولی مرقس باب 7 : 24 وی را اهل فینیقی سوریه می داند اگر هردو انجیل از جانب خداست چرا متناقض است آیا خدا به یکی از دو نویسنده انجیل دروغ گفته است؟

البته بعید هم نیست چون خدایی که مسیحیان ادعا می کنند به شدت دچار بیماری نژاد پرستی است و در همین فراز از انجیل در ادامه به زن پناه آورنده برای نجات کودکش به دلیل غیر یهودی بودن تندی می کند و او را با لفظ و لقب رکیک سگ خطاب می کند در حالی که خداوند متعال در قرآن انسانها را از نژاد پرستی و نسبت دادن نسبتهای رکیک و زشت به همدیگر منع کرده است آنجا که می فرماید ان اکرمکم عند الله اتقی کم: بهترین شما نزد خداوند پرهیز گار ترین شما است و برتری به رنگ و نژاد نیست و لا یغتب بعضکم بعضا: همدیگر را با القاب زشت و زننده و توهین آمیز خطاب نکنید.

در حالی که خدای مسیحیان خود دچار نژاد پرستی است و زن بیچاره و در مانده را سگ خطاب می کند:

انجیل متی 21:15تا 27 : عیسی از آنجا به سوی صور صیدون براه افتاد* در آنجا یک زن کنعانی نزد او آمد و التماس کنان گفت: ای سرور من ای پسر داود پادشاه به من رحم کنید دختر من سخت گرفتار روحی پلید شده است روح یک لحظه او را راحت نمی گذارد * اما عیسی هیچ جوابی به او نداد. تا اینکه شاگردان از او خواهش کرده گفتند جوابی به او بدهید تا از ما دست کشیده برود چون با ناله هایش سر ما را به درد آورده است*

عیسی فرمود: خدا مرا فرستاده تا یهودیان را کمک کنم نه غیر یهودیان را زیرا یهودیان گوسفندان گمگشته خداوند هستند*

آنگاه آن زن جلو آمده پیش پای عیسی به خاک افتاد و التماس کرده گفت: آقا خواهش می کنم به من کمک کنید* عیسی فرمود: درست نیست که نان را از دست فرزندان بگیرم و جلو سگها بیندازیم*

زن جواب داد: بلی حق با شماست ولی سگها هم از تکه های نانی که از سفره صاحبانشان می ریزد می خورند*

ببنید با احساسات مادرانه یک زن بی پناه چگونه بازی می کند اگر شفا یافتن حقشان نبود لا اقل با کلامی آرام بخش و تسکین دهنده آن زن را متوجه می کرد ولی نه با این کلمات توهین آمیز زشت و رکیک که دل هر خواننده ای را می آزرد و هیچ انسانی حاضر نیست در عمرش از یک فرد لات و اوباش چنین کلماتی را بشنود چه رسد به اصطلاح خداوند مسیح.

دوستان همانگونه که قبلا بارها گفته شده این کتاب نا مقدس انجیل و کلام مسیح نیست بلکه کلمات بافته شده توسط افراد مجهول است و یقینا میسحی که قرآن معرفی می کند انسانی مودب با نزاکت و رحیم و مهربان بوده که پناه بی پناهان و یار درمانده گان بوده نه فردی نژاد پرست و .....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت توسط رضا علوی |


ادامه مطلب قبل قسمت سوم

خوشبختانه خواجه حرمسراي محمد، تاريخ است که يکايک زنان او را مي‌شناسد و هم مي داند که چرا به اين خانه آمده اند و چگونه زندگي مي‌کنند. بي شک او بهتر از همه‌ي خاور شناسان و کشيشان اروپايي زنان محمد را مي‌شناسد :

خديجه: بانوي اسلام. محمد در 25 سالگي با خديجه‌ي 40 ساله ازدواج کرد. خديجه پيش از محمد با دو کس ديگر ازدواج کرده بود که هر دوي آنها درگذشته بودند و از آنها فرزنداني به سن خود محمد داشت. او يار و ياور پيامبر در طول 28 سال زندگي مشترکش بود و اولين کسي بود که به محمد ايمان آورد. محمد 17 سال پيش از بعثت و 11 سال پس از آن با خديجه زندگي کرد. او از 25 سالگي تا 53 سالگي که اوج جواني اش بود، با او سر کرد. بعد از وفات خديجه هميشه از او به بزرگي ياد مي کرد و او را گرامي مي‌داشت.

سوده دختر زمعه: از نخستين مسلماناني بود که در روزهاي تيره و پر وحشت اسلام با همسرش به محمد گرويدند. وي در راه عقيده اش رنج بسيار کشيد و همراه شوهرش به حبشه مهاجرت کرد. پس از بازگشت همسرش را از دست داد و بي پناه شد. از آن پس جز شومي در انتظارش نبود. يا مي‌بايست به خانواده اش برگردد و از دين خود انصراف دهد و بت پرستي را از سر گيرد، يا با همسري مردي که دوست ندارد، تن دهد. محمد، اين زن پاک و شجاع را که پس از رنج هاي بسيار در راه دين او، زندگيش متلاشي شده بود، در پناه خود مي‌گيرد و با ازدواج با وي، او را جانشين خديجه مي‌سازد و همسر پيغمبر. محمد هدف ديگري را نيز تعقيب مي‌کرد. دليل ديگر آن ازدواج اين بود که به مسلمانان بگويد اگر در راه خدا کشته شدند، زن و فرزندشان بدون سرپرست نخواهند ماند و بقيه امت مسلمان، خانواده‌ي او را در کوران زندگي تنها نخواهند گذاشت.

زينب دختر خزيمه: او زن عبيده بن حارث بود که در بدر شهيد شد و بيوه‌اش زني بسيار فرتوت و از کار افتاده بود. محمد وي را که آفتاب عمرش بر لب بام بود به زني گرفت و نخواست که همسر مجاهد شهيدي در پيري و بي‌پناهي زندگي کند. وي دو سال بيشتر زنده نماند و تنها زني است (جز خديجه) که پيش از محمد مرده است. زينب زني پارسا و مهربان و نيکوکار بود و زندگي خويش را همه در نوازش يتيمان و دستگيري بي‌نوايان وقف کرده بود و در اين کار چندان کوشيد که او را "ام المساکين" (مادر بينوايان) لقب دادند.

هند(ام سلمه): دختر ابي اميه است. همسر عبدالله مخزومي بود که در جنگ احد زخمي شد و بعدها هنگامي که از جنگ با بني اسد پيروزمندانه برگشت، زخمش سرباز کرد و درگذشت. محمد در مرگ وي چنان اندوهگين شده بود که به سختي مي‌گريست و اشک مي‌ريخت. ام سلمه زني پير و فرتوت بود که از همسر شهيدش چندين بچه‌ي بزرگ و کوچک برايش باقي مانده بود. چهار ماه از مرگ ابوسلمه مي‌گذشت و ام سلمه در داغ همسر محبوب و بزرگوارش و غم فرزندان بي پدر و بي پناهش زندگي بي اميد و دردناکي مي‌گذراند و بزرگان مسلمان خود را برابر سرنوشت خانواده‌ي برادر شهيدشان مسئول مي‌دانستند. از اين رو ابوبکر از او خواستگاري کرد. عذر آورد که "فرزندانم زيادند و جوانيم گذشته است". عمر نيز پيشنهاد کرد. ام سلمه نپذيرفت و پاسخ خود را تکرار کرد. تا اين که محمد از او خواستگاري کرد و همسر و فرزندان يار شهيدش را در پناه خويش گرفت و او را محترم و عزيز مي‌داشت. پس از خديجه تنها او بود که نه تنها شخصيت اخلاقي و خردمندي و شايستگي او را دارا بود که در رفتار و اطوار به او شباهت بسيار داشت. ام سلمه از ازدواجش با پيامبر چنين مي گويد: "در شب عروسي در خانه‌ي محمد ديگچه‌اي بود و ظرف گليني و دستاسي. با اندکي شير و مقداري جو، آن جو را آرد کردم و در ديگچه ريختم و اندکي شير بر آن افزودم. طعام محمد و خاندانش در شب عروسي همين بود."

رمله دختر ابوسفيان: وي در اوج مبارزه محمد و ابوسفيان در مکه به محمد گرويد و به همراه همسرش عبيدالله بن جحش اسدي به حبشه هجرت کرد. در آنجا شوهرش تحت تاثير محيط مسيحي شد ولي رمله بر دين خود استوار ماند و همسرش او را در کشوري غريب رها کرد. او نه مي‌توانست به مکه رود که اگر هم ابوسفيان پناهش مي‌داد، جز به اين شرط نبود که از عقيده اش بازگردد. محمد در اين ميان به خاطر اين که زن شرافتمندي را که در راه وي بدبختي تهديدش مي‌کند، خوشبخت سازد و هم براي آنکه دختر ابوسفيان در اوج مبارزه با وي به همسري محمد درآيد (و اين حادثه‌ي پرمعنايي بود) از او خواستگاري کرد و نجاشي پادشاه حبشه شخصا او را به نمايندگي محمد عقد کرد و مهريه اش را پرداخت.

جويريه دختر حارث رئيس قبيله‌ي بني مصطلق: وي در جنگ، نصيب ثابت بن قيس شده بود. ثابت چون مي‌دانست او دختر رئيس قبيله است، فديه بيشتر از حد معمول طلب کرد. جويريه نزد محمد آمد و گفت ثابت مبلغ کلاني براي آزادي من مي‌خواهد و من ندارم. در پرداخت فديه‌ام به من کمک کن. محمد گفت آيا بهتر از اين نمي‌خواهي ؟ گفت : آن چيست ؟ گفت: فديه ات را مي‌پردازم و با تو ازدواج مي کنم. وي پذيرفت و محمد فديه اش را پرداخت و او را آزاد کرد و به همسري خود درآورد. محمد براي اين که مسلمانان را برانگيزد تا کنيزان خويش را آزاد کنند با جويره ازدواج کرد و در نتيجه بسياري از اسيران آزاد شدند. با اين تدبير هم محبت خويش را در دل هاي مردم بني مصلق، به خصوص رئيس قبيله، جانشين کينه ساخت و هم مسلمانان را واداشت تا اسيران خود را رها کنند. چه که بعد از ازدواج محمد با جويريه، اسيران بني مصلق خويشاوندان پيامبر مي‌شدند و نه دشمنان او و هيچ مسلماني را شايسته نيست که خويشان پيغمبر را به اسارت گيرد. اسيران آزاد شدند و همگي اسلام آوردند و طايفه ي بني مصلق که از دشمنان خطرناک محمد بودند با وي خويشاوند شدند. رئيس قبيله به سراغ دخترش آمد و او را مخير کرد که يا نزد او برگردد يا نزد محمد بماند که او دومي را برگزيد. عايشه درباره‌ي جويريه گفت: هيچ زني به اندازه‌ي او براي خويشان خود سودمند نبود. جويريه در شمار زنان پيغمبر آمد و به مادر مومنان شهرت يافت. جويريه پيش از اين همسر پسر عمويش، عبدالله بوده است.

صفيه دختر رئيس بني قريظه: وقتي صفيه در جنگ با بني قريظه بدست مسلمانان افتاد، به پيغمبر گفتند : "صفيه بانوي بني قريظه و بني نضير جز تو براي کسي سزاوار نيست". محمد آزادش گذاشت که يا به خانواده اش بازگردد يا همسرش شود که او دومي را برگزيد. محمد در اين کار از بزرگان و فاتحين، پيروي کرد که با خانواده‌ي زمام داران مغلوب ازدواج مي‌کردند، تا بدين وسيله مصيبت آنها را تخفيف داده و اهميتشان را محفوظ بدارند. هنگامي که محمد با او زفاف کرد، ابو ايوب شب را با شمشير در کنار خيمه‌ي محمد گذراند. صبح، محمد که او را ديد، گفت چه کار داشتي ؟ گفت از کينه‌ي اين زن يهودي بر تو بيم داشتم که يارانت با شوهر و پدر و کسانش جنگ کرده بودند و آنها را کشته بودند و هنوز آثار يهودي گري در دل او باقي است. ولي صفيه تا آخر عمر به محمد وفادار ماند. هنگامي که محمد در بستر مرگ بود و زنانش دور بستر او جمع شده بودند، صفيه گفت: اي کاش درد تو به جان من مي‌افتاد. همسران پيغمبر از روي تمسخر به يکديگر اشاره کردند. پيغمبر آنها را ملامت کرد و گفت: به خدا او در گفتار خود صادق است.

حفصه دختر عمر: زن خنيس از مسلمانان اوليه بود. شوهرش که مرد، با آن که دختر عمر بود کسي به سراغش نرفت تا عمر خود دست به کار شد. اول به ابوبکر پيشنهاد کرد به اين اميد که شايد دوستي با وي به کار آيد، اما ابوبکر سکوت کرد. به سراغ عثمان رفت. عثمان نيز سکوت کرد. عمر افسرده و ناراحت از دو دوست صميمي اش به نزد پيامبر آمد و گله کرد. محمد براي تسکين او گفت : "حفصه را به عقد کسي در آور که از ابوبکر و عثمان بهتر باشد". و بدين طريق همچنان که با ابوبکر و علي و عثمان کرده بود، پيوند خويش را با عمر که از شخصيت هاي پر نفوذ و موثر اسلام به شمار مي‌رفت نزديک تر و استوارتر ساخت.
از کوشش عمر و سکوت ياران، مي‌توان به زيبايي حفصه پي برد. اما بهتر است در اين مورد سخني از "مادر عروس!" بشنويم تا محمدي که به گفته‌ي مبلغان مسيحي آن همه شيفته‌ي زن و شيدايي زيبايي او است، زني را که اکنون در اوج اقتدارش برگزيده است بشناسيم :

عمر پس از آنکه مي‌شنود دخترش با عايشه در آزار محمد همدست شده خشمگين بر سرش فرياد مي‌کشد : «دختر من! تو به اين زن (عايشه) که به زيبايي خود و عشقي که محمد به او دارد مي‌نازد نگاه مکن. به خدا قسم مي‌دانم که رسول خدا تو را دوست ندارد و اگر به خاطر من نبود تا به حال طلاقت داده بود!».

ميمونه خواهر ام فضل زن عباس بن عبدالمطلب: يک سال پس از صلح حديبيه به قصد عمره وارد مکه شد و طبق قرارداد بيش از 3 روز حق توقف نداشت. در اين 3 روز مي‌کوشيد تا دل هاي ‌مردم را به خود نزديک سازد و با مهرباني و بخشش و نيکي و نرمش از شدت کينه و خشونت تعصبي که سران کفر عليه او در روح‌ها ايجاد کرده بودند بکاهد و بهانه اي مي‌جست تا رضايت آنها را براي تمديد قرار داد جلب کند تا فرصت بيشتري براي تماس با مردم به دست آرد. در اين هنگام عباس، ميمونه را به وي معرفي مي‌کند که رفتار مسلمانان در اين چند روز تاثير زيادي روي او گذاشته و به اسلام گرايش پيدا کرده است. وي فاميل خاله‌ي خالد بن وليد (قهرمان قريش و نبرد احد) است. عباس که زنش به وي اختيار داده بود تا همسري براي خواهرش انتخاب کند به محمد پيشنهاد کرد. گرايش ميمونه به اسلام، خويشاوندي وي با خالد که شمشيرش سرنوشت جنگ احد را به سود قريش رقم زده بود و انتساب وي به خانواده‌هاي با نفوذ قريش محمد را واداشت تا پيشنهاد او را بپذيرد. به خصوص که با اين کار مي‌خواست بهره برداري تبليغاتي ديگري هم بکند و مراسم عروسي را در روز آخر اقامتش برپا سازد و قريش را دسته جمعي دعوت کند و غذا دهد و چون اسلام ميمونه هنوز آشکار نشده بود و در صف آنان به شمار مي‌آمد، ازدواج محمد با وي و شرکت مسلمانان و مشرکان در اين جشن و نشستن کساني که در بدر و احد روي هم شمشير کشيدند بر يک سفره، در احساس اعراب تاثير خواهد گذاشت و فضاي سرد سياسي را گرم خواهد کرد و دوري و بيگانگي را تخفيف خواهد داد و هم بهانه اي براي ماندن در شهر خواهد شد و شايد به جز اين نتيجه‌ي تبليغاتي و زمينه سازي روحي، حوادثي پيش آيد و يا بتوان پيش آورد که به سود وي باشد و امتيازاتي بيشتر از آنچه در قرارداد حديبيه بود بدست آورد.

سران هوشيار قريش از نقشه پيامبر آگاه شدند و با قاطعيت پيشنهاد وي را رد کردند و وي ناچار شد در ميانه‌ي راه مدينه مراسم زفاف را انجام دهد. ولي در عين حال اين ازدواج که او را با برخي رجال برجسته قريش خويشاوند مي‌کرد، در روح آنان بي اثر نبود. چنان که اندکي پس از آن خالد و عمرو عاص و عثمان بن طلحه را مي‌بينيم که راه مدينه را در پيش گرفته اند.

زينب دختر جحش: او همسر زيد بن حارث بود که به دليل اختلاف طبقاتي، کار آنها به طلاق کشيد و محمد خود را قرباني کرد تا تابويي را بشکند. محمد خود را در رديف اول اتهام قرار داد تا سنتي پوسيده را که از سال ها قبل در ميان عرب ها جريان داشت از ميان بردارد. اين کار محمد چنان با ارزش بود که خدا نيز در قرآن، او را به خاطر اين کار بزرگ داشت و از او تمجيد کرد. داستان محمد و زينب بسيار مفصل است و در اين مقال نمي‌گنجد. دوست داران دانستن چگونگي ازدواج آن دو مي‌توانند به کتب سيره‌ي محمد مراجعه کنند.

عايشه: دختر ابوبکر تنها دختري بود که در اسلام متولد شد و اين خصوصيت، نزديکان و برخي از ياران محمد را به اين فکر انداخت که نخستين زني که در اسلام متولد شده است و از جاهليت خاطره اي ندارد همسر پيامبر گردد. ازدواج محمد با عايشه يک ازدواج سمبليک است، آميخته با مصلحتي عاقلانه و اينجا سخن از عشق و هوس بي جا است. عشق محمد به قول "محمد حسنين هيکل" پس از ازدواج به وجود آمد و در هنگام ازدواج وجود نداشت و بدين جهت نمي‌توان گفت که او را به اقتضاي عشق به زني گرفت و نمي‌توان باور کرد که محمد او را در 7 سالگي دوست داشته است. عايشه در کنار حفصه و دو کسي بودند که محمد به خاطر محکم تر کردن پايه‌ي دوستي با مسلمانان بزرگ آنها را به زني گرفت

 دکتر محمد حسنين هيکل( سني) در کتاب ابوبکر صديق صفحه ي 29 به تفصيل راجع به اين موضوع بحث کرده است و سن عايشه را پس از تحقيقاتش 14 يا 15 اعلام مي کند.

کتاب زوجات النبي نوشته امير مهنا خيامي(سني)  ص 47 پس از بيان استدلالات زياد سن عايشه را 15 مي داند.

کتاب عايشه در حيات محمد نوشته مولودي (سني) ص 56 پس از بيان استدلالات بيان مي کند که عايشه بايد بيش از 12 و کمتر از 15 سال سن داشته باشد.

استاد محمدرضا رييس(شيعه) صاحب کتابخانه فواد سندي رو کرده است که عايشه 18 ساله بوده است.

در کتاب الصحيح من سيرة النبي ج2 ص 181 پس از يک بررسي مفصل آمده است اگر ازدواج عايشه در سال دهم بعثت باشد عايشه در هنگام زفاف 17 ساله است.

ابن هشام معروف مورخ(سني) در ج 1 ص 254 مي گويد پس از علني شدن دعوت پيامبر عايشه يکي از ايمان آورندگان بوده است( ظاهرا بخاري و امثالهم که اين روايت جعلي را گفته اند به اين موضوع توجه نکرده بودند) يعني در آن زمان سنش آنقدر بوده است که ايمان و کفر را تشخيص دهد و بنا بر اين روايت که از لحاظ سنديت هم صحيح است عايشه بايد در هنگام ازدواج( تازه اگر در سال 10 بعثت باشد) شانزده يا هفده ساله است

دخترکي باريک اندام و زيبا رو و خوش معاشرت بود. دوره‌ي نوجواني را مي‌گذراند. رشد او خوب بود و واقعه‌ي افک که در سال 6 هجري (تقريبا يکي دو سال بعد از ازدواج محمد با او) اتفاق افتاد، ثابت مي‌کند که عايشه فردي عاقل و بالغ بوده که به رابطه با صفوان متهم مي‌شود او وقتي به منزل محمد انتقال يافت و در کنار سوده جاي گرفت، محمد براي او پدري مهربان و نيکوکار و شوهري مشفق و دلسوز بود. عايشه آن طور که از کتب تاريخي بر مي آيد زني بود زيبا، حسود، حساس، گستاخ و عاشق. عايشه تنها دختري بود که به خانه ي محمد آمد. ديگران همه بيوه گاني بودند که به مصلحتي سياسي يا اخلاقي به همسري پيامبر در آمده بودند. عايشه جز زيبايي و جواني زني بسيار باهوش و خوش سخن بود. او به راستي عاشق پيغمبر بود به طوري که حتي نمي توانست ببيند محمد به فاطمه، علي، حسن و حسين محبت مي کند و آتش خشم و حسادت در وجودش شعله ور مي شد. محمد هر گاه از تلاطم هاي دشوار خسته مي شد، عايشه را مي خواند و مي گفت : "کليمني يا حميرا" (با من حرف بزن گلگونه من!).

عايشه نقل مي‌کند هر وقت او را ديدم، گرسنه مي‌يافتمش و به او مي گفتم : کاش از اين جهان به اندازه‌ي خود برمي‌گرفتي. مي گفت اي عايشه! دنيا را براي چه مي‌خواهم ؟ برادران پيامبر من حالاتي بدتر از اين را شکيبا بودند. البته مستشرقان متعصب مسيحي که مترصد کوچک ترين دست آويزي براي حمله هستند، عشق پاک محمد را، از آن عشق ها پنداشته اند که گه گاه در خلوت انزواي ديرها و گوشه‌ي کنج کليساها، ميان خواهران مقدس و پدران مقدس صورت مي‌گرفت و ويکتور هوگو هم آنها را لو مي‌داد! (آئين سخنوري فروغي، خطابه هاي ويکتور هوگو).

ماريه قبطي: محمد هنگامي که به مقوقس حاکم مصر نامه نوشت و او را به اسلام دعوت کرد، او گفت من هم مي‌دانم که پيغمبري ظهور خواهد کرد اما محل ظهور او شام است. در هر حال فرستاده‌ي محمد را با دو کنيز و شتر سفيد و يک خر و مقداري هديه به مکه فرستاد. پيغمبر هديه او را پذيرفت. يکي از آنها ماريه بود که او را براي خود نگاه داشت و يکي سيرين بود که او را به حسان بن ثابت داد. از او ابراهيم به دنيا آمد که تنها فرزند او از زنانش (بعد خديجه) بود. اين نيز جاي سوال است که چگونه محمد که اين همه فرزند دوست بود و جانش در طلب فرزند پسري مي‌سوخت، از هيچ کدام از همسرانش فرزندي نياورد ؟

اينان اند زنان حرمسراي محمد!

قرآن و تعدد زوجات

"اموال يتيمان را بدهيد و پليد رابه جاي پاک مدهيد و اموال ايشان را با اموال خود مخوريد که گناهي بزرگ است و اگر ترسيديد که درباره‌ي يتيمان عدالت نورزيد، پس آن چه مي‌خواهيد دو، سه و چهار زن بگيريد و اگر مي‌ترسيد که عدالت نورزيد پس يکي".(نساء 2و3)

اين حکم در ضمن آياتي آمده که از سرنوشت يتيمان سخن مي‌گويد. قبل و بعد اين آيه به کرات درباره‌ي يتيمان صحبت شده (آيات 7، 8، 10، 13) و کاملا واضح است که اين حکم بايد يک ربطي به وضع يتيمان داشته باشد. در اين آيه، قرآن ابتدا مردم را ملزم به اجراي عدالت مي‌کند و بلافاصله اعتراف مي‌نمايد که "هرگز نمي توانيد عدالت ورزيد پس به يک تن اکتفا کنيد". اين آيه اکتفا به يک زن را بهتر مي شمارد و مي گويد، اگر مي ترسيد مطابق عدالت رفتار نکنيد، فقط يک زن بگيريد. ضمنا تاکيد مي‌کند که نمي‌توانيد به عدالت برخورد کنيد ولي در عين حال چون ممکن است در زندگي اجتماعي حوادثي پيش بيايد که تعدد زنان را ايجاب کند، داشتن 4 زن را به شرط عدالت روا شمرده است. اين چنين بيان هنرمندانه و شگفت انگيزي، هر که را که سخن شناس باشد و با روح قرآن آشنا و با پيچ و خم تفسيرها و فوت و فن هاي معني شکن کلامي، بيگانه و هوس تعدد زوجات را در دل نداشته باشد، به سادگي اعتراف مي‌کند که شرايط چندان دشوار است که جز در مواردي فردي يا اجتماعي که الزامي روحي يا اخلاقي در کار است، نمي‌توان گذر کرد.

نکته ي ديگر که غالبا به ذهن نمي آيد، اين است که اسلام تعدد زوجات را وضع نکرده است. پيش از اسلام هيچ حدي در اين باره وجود نداشته است و آنچه اسلام آورده " تحديد زوجات" است. نه که "چهار تا زن بگيريد" بلکه "بيش از 4 تا نگيريد" و اين دو يکي نيستند. ضمن اين که اين آيه در اواخر سال 8 هجرت نازل شد. پس از آن که محمد تمام زنانش را گرفته بود و عده زنان را که تا آن موقع حدي نداشت، 4 نفر تعيين کرد و هيچ خردي حکم نمي کند که محمد مي بايست پس از اين حکم 4 تن از زنانش را نگه دارد و بقيه را طلاق گويد.

و اما چه ضرورت هاي اجتماعي‌اي ايجاب مي‌کند که تعدد زوجات به عنوان يک اصل مترقي و متعالي مطرح شود ؟خوشبختانه نسل پيش آن را به چشم خود ديده است. پس از جنگ جهاني دوم بحران شديدي که بر اثر نابودي ميليون ها مرد در اروپا و به خصوص آلمان و اتريش و لهستان به وجود آمد و موج فساد و انحطاط و بيماري هاي رواني و پريشاني بسياري که زنان بي شوهر و اطفال بي‌پدر رارنج مي‌داد، همه و همه مسائلي بود که در روح و اخلاق جامعه‌ي اروپايي آثار عميق و انحرافات شديد به جاي گذاشت. موج تظاهرات و اعتراضات زنان مذهب کاتوليک (که تعدد زوجات و ازدواج مجدد را ممنوع مي‌داند) هم به مومنين که اصل تعدد زوجات را راهِ بازي براي شهوت راني خود مي‌پندارند و هم به روشنفکراني که آنرا مطلقا ضد انساني مي‌شمارند، نشان مي‌دهد که معني و مورد اين حکم چيست و کجاست.

در سال 1958، جبهه‌ي آزادي بخش ملي الجزاير به همه‌ي اعضاي خود سفارش کرد که مجاهدان به خانواده هاي برادران شهيدشان بينديشند و با زناني که همسرانشان را در راه مبارزه از دست داده اند، ازدواج کنند. تا شهادت مايه‌ي پريشاني اطفال و بدبختي زنان نگردد و خانواده‌ي يک شهيد به دامن فقر و فساد نيفتد. بر اساس اين حکم بسياري از مجاهدين الجزايري با زناني که گاه جاي مادرشان بودند و پسراني به اندازه‌ي خودشان داشتند ازدواج کردند.(4)

نکته‌ي ديگر درباره‌ي زندگي خصوصي محمد، اين که در مدينه پيغمبر از هيچ يک از زنانش (جز ماريه) فرزندي نيافت. در حالي که اين زنان (که جز عايشه همگي بيوه بودند) در خانه‌ي شوهر سابقشان داراي فرزنداني بودند. و اين از شگفتي هاي زندگي محمد است.

اما حرمسراي محمد چگونه است ؟ چند اطاق گلي متصل به مسجد که سقفش از شاخ و برگ خرما پوشيده شده است. خانه‌ي عايشه که "سوگلي" حرم بوده است نيمه اش با پوستي فرش شده و نيمه ديگرش را شن نرم ريخته اند. قنديل هاي اين قصر عبارتند از شاخه هاي نخل که مي‌سوزد و مطبخ و خوراکش ؟ ابوهريره توضيح مي‌دهد: "تا که فوت کرد، از نان جو سير نخورد. گاه مي‌ديدي که دو ماه مي‌گذشت و آتشي در منزل وي افروخته نمي‌شد و در اين مدت غذاشان خرما و آب بود. گاه از شدت گرسنگي سنگ بر شکم مي‌بست!".

و کلام آخر را از زبان شريعتي نقل کنيم که مي گويد : "من هرگاه به ياد خانه و زندگي محمد مي‌افتم که جواني و کمال را بازني 50 تا 73 ساله گذراند و در پيري با بيوه زناني جا افتاده و بچه دار چون ام سلمه و زينب دختر خزيمه (مادر بينوايان) و به خصوص حفصه، سر کرد و خانه اش آن بود و خوراکش‌ آن، نمي توانم از افسوس خودداري کنم که محمد مي‌توانست زناني زيباتر از آنها داشته باشد و زندگي اي بهتر از اين و نيز هرگاه سخن نويسندگاني را مي‌خوانم که از شهوت راني محمد سخن مي‌گويند و از حرمسراي محمد، نمي‌توانم از شرم پريشان نشوم که يک انسان، حتي نويسنده، تا کجاها مي‌تواند ننگين شود و به خاطر مصلحتي زشت، سيماي حقيقتي زيبا را که فخر انسان است و سرمايه‌ي تاريخ به چنين پليدي ها بيالايد!".


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت توسط رضا علوی |


ادامه مطلب قبل قسمت دوم

مبلغان مسيحي و نويسندگان مغرض و يا بي اطلاعي که تحت تاثير تبليغات مذهبي يا سياسي آنها قرار گرفته اند، کوشيده اند تا در روح نيرومند محمد نقطه ضعفي بيابند و چون تربيت اخلاقي مسيحيت زن را فريب شيطان مي‌شمارد و گرايشات به او را فساد و انحطاط (به گونه اي که حتي ترک ازدواج را خشنودي خدا مي‌داند و حافظ تقواي ديني و نيز وجدان امروز) تعدد زوجات را زشت و زننده تلقي مي کند، کوشيده اند تا از او فردي بسازند که شيفته‌ي زنان است و هم چون سلاطين مشرق، حرم سرا تشکيل مي‌دهد. فراموش کرده اند مردي که به پندار آن ها اسير شهوت بوده است، هيچ وقت در دوره‌ي زندگي، حتي با نان جوين سير نشد که اگر در محمد لذت جنسي وجود داشت، همانا بهترين وسيله براي سيراب کردن اين هوس آن بود که پس از مرگ خديجه دوشيزگان عرب را که فتنه‌ي جمال و شهره‌ي زيبايي و کمال بودند به همسري بر می گزيد. نه زنان بیوه بچه دار؟

عباس محمود عقاد مصري مي گويد : "مبلغان مسيحي و نويسندگان استعماري خواسته اند از اين طريق بر مقتل اسلام ضربه اي وارد آورند، حال آنکه در اين راه سخت به خطا رفته اند. چه در اينجا بر مسلماني که با دينش آشناست و از سيره‌ي پيغمبرش آگاه، تجلي حقيقت از هر چيزي ساده تر و روشن تر است. مقتلي که آنان تصور کرده اند، خود حجتي است که مسلمانان را براي بزرگ داشت پيغمبرشان و تبرئه‌ي دينشان کفايت مي‌کند و به حجتي ديگر نيازمند نيست. چه براي يک مسلمان بر صدق دعوت محمد هيچ دليلي از شيوه‌ي رفتار وي با زنانش و کيفيت انتخاب زنانش صادق تر نيست. ( حقايق الاسلام و اباطيل الخصومه عباس محمود العقاد ص 255)

و به قول شيمل: "اغلب فراموش مي‌کنيم که محمد بيشترين بخش عمر خود را با يک همسر و آن هم با خديجه اي به سر برد که 20 سال از او بزرگتر بود". هم او مي‌گويد : "ازدواج هاي چند گانه پيامبر، نه تنها دليل بر ضعف او در برابر نفس که نشانه‌ي فطرت سروَِري اوست. پيامبر قديسي نيست که از دنيا کنار گرفته باشد. محمد بدين طريق زندگي دنيويان را قداست بخشيد".

کساني که مي‌کوشند محمد را مردي هوس باز معرفي کنند، طبيعتا به سراغ جواني او مي‌روند. چه هوس و شهوت هميشه گريبان گير جواني است. اما تاريخ که حتي شوخي هاي او را با زنانش حکايت مي‌کند و کوچک ترين جزئيات زندگي محمد را نشان مي‌دهد، کم ترين موج هوسي در سيماي جواني محمد سراغ ندارد. از نظر متعصب ترين مبلغان مسيحي، محمد در مکه از چنين اتهامي سخت به دور است. پس چگونه تا وارد مدينه مي‌شود، در حالي که مردي 53 ساله است و مقام نبوت خدايي يافته و مسئوليت هاي خشن نظامي و سياسي بر دوش دارد و انديشه اش، روحش و زندگي اش، دين و تقوي و پارسايي را به مردم الهام مي کند، يک باره آتش هوس در او سر برداشته و او را شيفته‌ي لذت و شهوت مي کند ؟

آنچه را غالبا فراموش مي کنند اين ‌است که زيبايي زن است که هوس را سيراب مي‌کند نه شماره‌ي زن. مرد هوس باز در پي دختر طناز و هوس برانگيز است، نه زنان بيوه و جا افتاده و بچه داري که يا مثل دختر عمر بدترکيبند و يا اگر هم آب و رنگي داشته باشند در خانه‌ي شوهر يا شوهران پيشينش رفته است و به جاي خط سبز دوشيزگي و شور جواني و عشوه‌ي هوس برانگيز، چين پيري نشسته است و متانت سرد کمال و وقار سنگين نجابت.

 

 

لينك مطلب نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت توسط رضا علوی |


مقاله زیر از آن برادر عزیز سلیمان رضایی در دفاع از پیامبر اعظم می باشد. قسمت اول

از مهمترين مسائلي که هميشه محل بحث بوده و ميدان گاه تاخت و تاز اسلام ستيزان، مساله تعدد زوجات و زن از نگاه پيامبر است. در اين باره بسيار گفته اند و بسيار ناگفته مانده است. اولين باري که اين مساله مطرح شد، سال ها پس از حياتش و به دست روحانيون متعصب کليسا در قرون وسطي بود. با اوج گيري روحيه‌ي اسلام ستيزي و شانتاژ کليسا، کتبي بر ضد اسلام و محمد تاليف شد. آش حمله به محمد و اسلام آنقدر شور شد که صداي ويليام دراپر و سردنسن روز و پرفسور آربري، از خاور شناسان و اسلام شناسان معروف هم در آمد. در اين ميان نيز توماس کارلايل انگليسي، گوته‌ي آلماني، جان ديون پورت، بولانوليه، ولتر، شيمل و پرفسور ساذرن از کساني بودند که مردانه از اسلام و زندگي محمد در مقابل اتهامات موير، درمينگهم، واشنگتن ارونگ، دوزي و لامانس دفاع کردند.

در مقابل اين حجم حمله و تهمت و بهتان عليه محمد، اين غريب تاريخ، کساني از دو آتشه هاي مسيحي در قرن 18 در اروپا ظهور کردند و شروع به دفاع از او نمودند. آنها گفتند در نص صريح عهد عتيق است که يعقوب و داوود و انبياي ديگر بني اسرائيل بدون هيچ قيد و بندي هر قدر که مي‌خواستند زن مي‌گرفتند (مثلا نوشته اند يعقوب 99 زن داشته است) و حالا شما آمده‌ايد و بر محمد ايراد مي‌گيريد که چرا به مقدار محدود و معيني زوجات متعدد قائل شده است ؟!

اما در ايران حکايت به گونه‌اي دگر بود. با وجود بافت شديدا مذهبي، کسي عملا جرات نمي‌کرد به محمد متعرض شود. علي دشتي از معدود کساني بود که با نوشتن کتاب 23 سال، اين تابو را شکست و با تکرار کردن حرف چند قرن پيش ميسيحيان، محمد را متهم کرد. در حول و حوش انقلاب، کتاب او مورد سو استفاده‌ي توده اي ها قرار گرفت و عملا ابزار دست شد. بعد از انقلاب نيز به زندان رفت و نوشتن کتابي با عنوان 23 سال را تکذيب کرد. اما جانشين خلف او علي ميرفطروس بود که با تکيه بر احاديث مجعول و مشکوکي که اغلب عالمان شيعي آنها را رد کرده اند، شروع به کوبيدن شخص پيغمبر (ص) و اسلام و مسلمين کرد. گرچه چنان افراط کرد که نوشته هاي او تبديل به مطالبي طنز آميز شدند و البته پر از خرافه و دروغ که هر ناظر بي طرفي را به اين شک مي‌اندازد که کينه و پدرکشتگي او با اسلام ريشه در چه چيزي دارد ؟

بعد از انقلاب جو اسلام ستيزي در خارج و داخل و اسلام گريزي در اکثر مردم و قشر تحصيل کرده باعث شد تا مير فطروس ها و دشتي ها، قارچ گونه تکثير شوند و گرايشات پان ايرانيستي رواج پيدا کند. اما غالبا فراموش کردند که ديدن حقيقت بسيار آسان تر از اين است که با نوشته هايي پر از گزافه و دروغ و مسخ واقعيت هاي تاريخي، خويشتن را فريب دهند و ديگران را نيز با نيرنگ بفريبند. کوشش ايرانيان و مبلغان رسمي دين براي تاويل و توجيه مسائل، به گونه اي زمان پسند، غالبا ناموفق بوده و محققي را که جز در پي واقعيت نيست و جز حقيقت تعصبي ندارد از جستجو بي نياز نمي‌کند.

ژاک برگ مي گويد: اگر محققي مساله اي را که در دوره و محيطي ديگر است، با نگاه زمان و محيط خويش بنگرد و بسنجد از ديدن واقعيت آنچنان که بوده است عاجز مي‌ماند و هرچه بگويد بيهوده گفته است".

تعدد زوجات يکي از مسائل بحث برانگيزي بوده است که بي شک وجدان عصر ما از چنين اهانت زشتي به زن جريحه دار مي‌گردد. اما در گذشته و به خصوص در جوامع ابتدايي، اين اصل به بسياري از زنان محروم و بي‌سرپرست که خود و احيانا فرزندان يتيمشان براي هميشه از زندگي امن و سالم خانوادگي محروم مي‌شده اند، امکان آن را مي داده که آينده خويش را که فقر و پريشاني و فساد تهديدش مي‌کرده است، در پناه مردي که در آن روزگار، تنها پناه گاه زن و کودک بوده نجات دهد.

اصولا در گذشته نه تنها "تعدد زوجات" بلکه ازدواج نيز به مفهوم امروزي تلقي نمي‌شده است و کمتر به عنوان عشق و هوس در آن مي‌نگريسته اند و آن را بيشتر به عنوان نوعي مراسم اجتماعي براي ايجاد پيوندي و يا پيماني جديد به حساب مي‌آورده اند و عوامل سياسي، اجتماعي و اقتصادي و حتي اخلاقي درآن قوي تر از عشق و هوس بوده است. در يونان باستان با اينکه به مرحله پيشرفته اي از مدنيت رسيده بود، در عين حال ازدواج را وسيله اي براي توليد فرزند تلقي مي‌کردند و همسر را مادر بچه ها.

هوس همواره بيرون از خانه مشغول کار خود بوده است. در اين عصر اصولا زن را تنها ابزار توليد مي‌شمرده اند و "زن را از بهر کدبانويي خانه خواهند نه از بهر تمتع" (قابوسنامه ص78). ميل جنسي عموما با مردي يا زني خارج از محدوده خانه ارضا مي‌شده است. اين رابطه ها و به خصوص روابط مردان با مردان چنان عادي تلقي مي‌شده است که آن را آشکارا اعتراف مي‌کردند. الکپيادس که از شخصيت هاي بزرگ نظامي و ملي و شاگرد بقراط بوده، وقتي از سردي حکيم گلايه مي‌کند، سقراط به صراحت استدلال مي‌کند که "وقت تو ديگر گذشته است" (مهماني، افلاطون ترجمه کاوياني).

در ايران نيز سعدي که مرد عرفان و مذهب و اخلاق بوده است، در همين کتاب گلستان که کتاب اخلاقي و تربيتي اوست، از سر و سر خود با قاضي همدان و نعل بند و پسر قصاب مي گويد که چون وارد مسجد جامع کاشمر مي‌شود، با يکي از طلاب سر نخ مي دهد و به ماچ و بوسه مشغول مي‌شود و چون شاهد سابقش او را مي‌‌بيند، آن خلق داوودي متغير گشته و رونق بازار حسنش شکسته کنار مي گيرد و او را از ادامه‌ي سر و سر خويش نا اميد مي‌سازد.(گلستان ص121)

در قابوس نامه که کتاب اخلاق است و آن هم نصايح پدري به فرزندش، علنا فرزند را راهنمايي مي کند که "از ميان زنان و غلامان، ميل خويش به يکي مدار تا از هر دو گونه بهره ور باشي و از دوگانه يکي دشمن تو نباشد. (قابوسنامه ص67)

محمد تنها کسي بوده است که به صورت جدي، به سرنوشت زن پرداخته است و حيثيت انساني و حقوق اجتماعي را به او باز داده است. اعطاي حق مالکيت فردي، استقلال اقتصادي زن و در عين حال متعهد ساختن مرد به تامين زندگي وي (به گونه اي که حتي براي شير دادن کودک مي‌تواند حق خويش را از همسرش مطالبه کند) و نيز تعهد پرداخت مهريه (که گرچه امروز آن را به حق مطرود مي‌دانند، نماينده شخصيت زن و نيز پشتوانه‌ي اقتصادي احتمالات شوم آينده‌ي وي بوده است) زن را در ديدگاه محمد مستقل ساخته است.

محمد عملا مي‌کوشد تا حقوق و شخصيتي را که اسلام براي زن قائل شده است، به وي عطا کند. از زنان هم چون مردان بيعت مي‌گيرد. حتي آنان را هم چون مردان در صف اصحاب قرار مي دهد (نام اين زنان در کتابي مستقل به نام طبقات ابن سعد ج8 آورده شده است).

رفتار محمد با زنانش چنان با ادب و نرمش و مهرباني آميخته بود که در جامعه‌ي خشن آن زمان شگفت انگيز مي‌نمود. مردي که در بيرون خانه مظهر صلابت و قدرت بود، در درون خانه چنان نرم و ساده و مهربان رفتار مي‌کرد که زنانش بر وي گستاخ شده بودند و آشکارا با وي مشاجره مي‌کردند و از آزارش دريغ نمي نمودند. روزي که به سختي از آنان رنجيد، بر خلاف سنت معمول که زنان را از خانه بيرون مي رانند و اکنون نيز غالب مومنين چنين مي‌کنند، خود بيرون رفت. سخني که از زبان عمر نقل شده انقلاب ريشه داري را که در حقوق اجتماعي زن و به خصوص روابط زن و مرد در زمان پيغمبر پديد آمده بود، به روشني نشان مي‌دهد. وي مي گويد: "به خدا سوگند ما در جاهليت زنان را در هيچ امري به حساب نمي‌آورديم تا خدا آياتي نازل ساخت و براي آنها نصيبي مقرر داشت. وقتي من درباره‌ي کاري صحبت مي‌کردم زنم مي‌گفت چنين و چنان کن. گفتم کار من به تو چه ربطي دارد ؟ گفت عجبا تو که نمي‌خواهي کسي در کارت دخالت کند دخترت با رسول خدا مناقشه مي‌کند!"

حتي در بهار جواني که همه‌ي جوانان به عشرت مي‌پرداختند و بسياري از کارها بر آنان مباح است، شنيده نشده که محمد دست به عشرتي زده يا در مقابل لذتي تسليم شده باشد. بلکه تا دعوت، همواره به پاکي و امانت و پرهيزکاري معروف و مشهور بوده است. بعد از دعوت هم هيچ کدام از بدگويان و دشمنان که براي شکستن او گفتن هر مکروهي را واجب مي‌دانستند، کم ترين سخني در اين مورد نگفته اند. با آنکه اگر کوچک ترين اغراق و تسليمي در مورد او ديده بودند، همانا فرياد بر مي آوردند که اي مردم جهان بياييد و ببينيد جواني را که در مقابل همه‌ي سنت ها و آيين ها به جنگ برخاسته است و جهانيان را به عفت و پاکي دعوت مي‌کند، خود چنين و چنان در مقابل لذات جسماني زانو زده است. جالب است بدانيم محمد تمام جواني و نيم قرن زندگي پاک و بي‌خدشه اش را در جامعه اي زندگي کرده که به شدت آلوده به فساد بوده است. براي شناخت روابط در عربستان پيش از اسلام همين بس که بدانيم، مثلا هند زن ابوسفيان بارها با بقيه مردان سر وسري داشت و وقتي عمرو از او به دنيا آمد، به خاطر اين که عاص پولي به او داد، عمرو را فرزند عاص اعلام کرد، در حالي که ابوساعلام مي‌کرد!فيان گفت "به لات و عزي قسم که اين فرزند من است". يا وقتي زني طفلي به دنيا مي‌آورد و پدر طفل خود را نمي‌شناخت، بدون پروا نام مرداني را که با آنها نزديک شده بود بر زبان مي‌آورد و هرکدام را که به طفل بيشتر شبيه بود پدر فرزند

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت توسط رضا علوی |


نسب حضرت عيسي

مسيحيان مي گويند كه مريم دختر هالي است ولي با مطالعه تاريخ و نظرات قدما از دانشمندان مسيحي چنين بياني ثبت نشده است. و اگر چنين مطلبي بود ناچار نبودند كه به توجيهات ركيك و غير منطقي روي بياورند. چنانچه آدام كلارك مفسر معروف مسيحي در ذيل شرح باب 3 از انجيل لوقا توجيهات بسياري در اين رابطه نموده ولي عاقبت خودش به آن توجيهات قانع نشده و اظهار تحير نموده.

پس احتمال اينكه ممكن است متي نسب يوسف را ننوشته باشد ادعايي بي دليل است و خصوصا اين كه مفسر مسيحي كتاب مقدس آدام كلارك در جلد 5 از تفسيرش اين احتمال را مردود و غير قابل قبول دانسته است.

و البته اين قول وقتي مورد قبول است كه در تواريخ معتبر ثبت و ضبط شده باشد كه مريم بنت هالي و از اولاد ناتان است و حال آنكه بادليل ضعيفي هم نقل نشده و ثابت نگرديده.

در هيچ تاريخي ديده نشده است كه در آن زمان بين يهود متداول بوده باشد كه داماد وقتي زنش برادر نداشته باشد داخل نسب پدر زن مي شده و اسم او را در جاي پسر پدر زن ثبت مي نمودند.

و اگر اين قول لوقا صحيح باشد حضرت مسيح آن موعود نخواهد بود چه آنكه مسيح موعود حتما بايد از نسل حضرت سليمان باشد نه از اولاد ناتان.

به همين جهت كالوين پيشواي پروتستانها در رد اين توجيه غلط نوشته است: هركس مسيح را از نسل سليمان نبي نداند قطعا او را از مسيحيت خارج كرده است.

پس لوقا صريحا انكار مسيح نموده است چون او را از اولاد ناتان بن داود مي داند نه سليمان نبي.

و اگر اين دو انجيل متي و لوقا هر دو آسماني و حق اند بايستي كليسا جواب دهد كه آيا مسيح از اولاد ناتان است يا از نسل سليمان؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 ساعت توسط رضا علوی |


بعد از عروج حضرت عيسي به واسطه پيش آمد ها و حوادث ناگوار انجيل اصلي از بين رفته است. و البته قرآن وقتي از انجيل صحبت مي كند همان انجيل اصلي است كه به حضرت مسيح نازل شده.

چنانكه در پستهاي قبل ذكر شد بعدها اشخاص مجهول الهويه به نام  متي، مرقس، لوقا و يوحنا هر يك به خيال خود كتابي نوشتند و به نام انجيل در دسترس مردم گذاردند.

از جمله دلايلي كه بر بطلان و ساختگي بودن اناجيل است اختلافاتي است كه در الفاظ و معاني آنها ظاهر و بارز است.

از جمله اختلاف بزرگي است كه در نسب حضرت مسيح از شش جهت بين انجيل متي با انجيل لوقا موجود است.

1.      در انجيل متي نوشته كه يوسف نجار(شوهر مصنوعي مريم) پسر يعقوب است و در انجيل لوقا نوشته پسر هالي است.

2.       در انجيل متي آمده است كه جميع آباء مسيح از داود تا جلاي بابل سلاطين مشهور بوده اند و در انجيل لوقا نوشته شده كه آباء مسيح از سلاطين و مشهورين نبوده اند غير از داود و ناتان.

3.      در انجيل متي است كه عيسي از اولاد سليمان بن داود است ولي در انجيل لوقا است كه از اولاد ناتان ابن داود است.

4.       در انجيل متي (سالتيئيل بن بكتيا) يا يوخانيا نوشته. و در انجيل لوقا سالتيئيل بن نيريست نوشه شده.

5.      در انجيل متي است كه اسم پسر زروبابل ابيهود بوده ولي در انجيل لوقا اسم پسر زروبابل را ريسا ثبت نموده است پس معلوم مي شود كه هر دو انجيل غلط نوشته اند يا توات غلط آورده است.

6.      در انجيل متي نسبت حضرت عيسي را تا به داود بيست و شش طبقه نوشته است ولي در انجيل لوقا چهل و يك طبقه آورده (و چون زمان بين مسيح و داود هزار سال است پس بنابر بيان متي مقابل هر طبقه چهل سال خواهد بود و به نا بر بيان لوقا مقابل هر طبقه بيست و پنج سال و كسري خواهد بود.

و اگر قائل شويم كه هر دو كتاب حق است و با الهام الهي نوشته شده است بايد اقرار كنيم كه خداوند دروغ يا اشتباه گفته است و قطعا چنين تصوري محال است.

و اگر بخواهيم يكي از دو انجيل را حق بدانيم و آن ديگري را باطل قطعا دليلي بر صحت يكي از اين دو نداريم و اگر هر دو را باطل ندانيم قطعا نخواهيم توانست حق را پيدا كنيم پس بايستي با شك و ترديد به آن دو بنگريم و البته كتاب مشكوك مردود و غير قابل قبول است و نمي توان بعنوان كتاب آسماني بآن اعتقاد پيدا كرد.

و انجيل لوقا بعد از متي نوشته شده است و بايستي نويسنده لوقا به انجيل متي در موقع نوشتن مراجعه مي كرد تا اختلافي پيش نمي آمد.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت توسط رضا علوی |


اختلاف اناجيل در نسب مسيح (ع)

كتاب آسماني چون از جانب خداوند است بايد حتما اختلافي در آن نباشد و تناقضي در سخنانش وجود نداشته باشد تا فرق بين كلام انسان معمولي و خداوند مشخص شود. چون انسان مركز خطا و اشتباه است و در سخنان و گفتارش خطا و اشتباه بيشمار است ولي خداوند متعال هرگز خطا و اشتباه نمي كند و هيچ تناقضي در سخنانش پيدا نمي شود. پس اگر در كتاب منتسب به خداوند تناقض و اشتباهي ديده شود قطعا به نام كتاب آسماني شناخته نمي شود. حتما كتابي است ساخته و پرداخته دست بشر لذا اطميناني به آن نميباشد.

چرا كه اگر آنها كتب آسماني بودند و از يك مبداء آمده بودند اين همه اختلاف در آنها پيدا نمي شد . آنچه مسلم است اين است كه بر حضرت عيسي روح الله بيش از يك كتاب نازل نشده است پس در اين صورت اناجيل اربعه چه معنايي مي تواند داشته باشد؟