تبليغاتX
ایمانی دوباره به عیسی مسیح
ازدحام مردم در مقابل نمازخانه های متعدد نمایشگاه کتاب تهران برای اقامه نماز ظهر و عصر اردیبهشت 91

2 نوشته شده در  ساعت   توسط رضا علوی  | 

الهيات رهايى بخش

الهيات رهايى بخش

اصطلاح «الهيات رهايى بخش» به لحاظ نظرى به هر الهياتى گفته مى شود كه شرايط ظالمانه را مورد خطاب قرار داده يا با آن درافتد. به اين معنا، الهيات فمينيستى را هم مى توان نوعى الهيات رهايى بخش دانست; همان گونه كه اصطلاح قديمى تر «رهايى زنان»[i] نيز اين را افاده مى كند. همچنين، الهيات سياهان هم بى ترديد به موضوع رهايى بخشى مى پردازد. با اين حال، در عمل، اين اصطلاح براى اشاره به شكلى كاملا متفاوت از الهيات به كار مى رود كه ريشه در اوضاع و احوال آمريكاى لاتين در دهه هاى 1960 و 1970 داشت. درسال 1968، اسقف هاى كليساى كاتوليك درآمريكاى لاتين براى برگزارى همايشى در شهر مدلين در كلمبيا گردهم آمدند. اين نشست كه معمولا با نشانِ اختصارىِ  CELAM IIشناخته مى شود، با اعتراف به اينكه كليسا معمولا جانب دولت هاى بيدادگر در اين منطقه را گرفته و اعلام اينكه در آينده جانب تهيدستان را خواهد گرفت، منطقه را با تكانه اى مواجه ساخت.

چندى نگذشت كه اين موضع سياسى و شبانى با مبانىِ استوارِ الهياتى تكميل شد. الهيدانى به نام گوستاوو گوتى يرّس[ii] اهل پرو در كتاب الهيات رهايى بخش[iii] (1971) محورهاى اصلى اى را كه شاخصه اين جنبش شدند معرفى كرد. نويسندگان برجسته ديگرى مانند لئوناردو بوف[iv] اهل برزيل و خوان لويس سگوندو[v] اهل اروگوئه و خوزه ميگوئز بونينو[vi] اهل آرژانتين در اين ميان ديده مى شوند. فرد اخير از يك جهت استثنايى است و آن اينكه وى شخصى پروتستان (دقيق تر بگويم فردى متديست) است كه در گفتوگويى مشاركت جسته كه گردانندگان آن، نويسندگان كليساى كاتوليك اند.

محورهاى اساسى الهيات رهايى بخش در آمريكاى لاتين را مى توان به ترتيب زير خلاصه كرد:

1   الهيات رهايى بخش به افراد تهى دست و ستم ديده توجه دارد. «تهيدستان منبع اصيل الهيات در درك حقيقت مسيحيت و عمل به آن هستند (جان سابرينو). در اوضاع و احوال آمريكاى لاتين، كليسا هوادار تهيدستان است: «خدا به روشنى و بى هيچ ترديد جانب تهيدستان را گرفته است» (بونينو). اين موضوع كه خداوند جانب تهيدستان را گرفته، بينش ديگرى را پديد آورد و آن اينكه تهيدستان در تفسير ايمان مسيحى جايگاهى دارند كه داراى اهميت خاصى است. همه الهيات و رسالت مسيحى بايد با «نگاه از پايين»[vii] با آلام و دردهاى تهيدستان آغاز شود.

2   الهيات رهايى بخش تأملاتى انتقادى در مسائل عملى دارد. به قول گوتى يرّس، الهيات «تأملى نقّادانه درباره عمل مسيحيت در پرتو كلام خداست.» الهياتْ منفصل از استلزامات اجتماعى يا كنش سياسى نيست و نبايد چنين نيز باشد. الهياتِ كلاسيكِ غرب، عمل را نتيجه تأملات مى داند و اين در حالى است كه الهيات رهايى بخش ترتيب را به عكس مى كند: در ابتدا، عمل آغاز مى شود و در پى آن، تأملات انتقادى مى آيد. «الهيات بايد از تبيين كردن جهانْ باز ايستد و دگرگون كردن آن را آغاز كند» (بونينو). شناخت درست خدا هرگز بى طرفانه يا جدا افتاده نيست بلكه در تعهد به آرمان تهيدستان و از طريق آن حاصل مى شود. اين نظرگاه جنبش روشنگرى، كه تعهد مانعى بر سر راه شناخت است، درالهيات رهايى بخش از اساس مردود است.

 

در اين جا، وامداربودن الهيات رهايى بخش به نظريه ماركسيسم روشن مى شود. بسيارى از ناظران غربى، به همين سبب، اين جنبش را مورد انتقاد قرار داده اند و آن را اتحادى نامقدس ميان مسيحيت و ماركسيسم دانسته اند. الهيدانان رهايى بخش به شدت از بهره گرفتن از ماركس بنابر دو اساس مهم دفاع كرده اند. نخست، ماركسيسم «ابزارى براى تحليل اجتماعى»[viii] دانسته مى شود (گوتى يرّس; زيرا كسب بينش هايى در باب ماهيتِ كنونىِ جامعه آمريكاى لاتين و نيز شيوه هايى براى اصلاح اوضاع اسف بار تهيدستان را ممكن مى سازد. دوم ماركسيسم برنامه اى سياسى ارائه مى دهد كه به واسطه آن نظامِ اجتماعىِ ناعادلانه موجود را مى توان برچيد و جامعه اى عادلانه پديد آورد. الهيات رهايى بخش عملا منتقد سرسخت سرمايه دارى و هوادار سوسياليسم است. الهيدانانِ الهياتِ رهايى بخش ضمن يادآورى استفاده توماس آكويناس از ارسطو در شيوه الهياتى خود، چنين استدلال مى كنند كه آنها نيز صرفاً همان راه او را دنبال مى كنند; به اين معنا كه از فيلسوفى غيردينى براى معنادار كردن باورهاى اساساً مسيحى بهره مى برند. بر اين نكته بايد تأكيد كرد كه اين بدان سبب است كه الهيات رهايى بخش اعلام كرد كه ترجيح دادن تهيدستان توسط خدا و تعهد او به آنها يكى از جنبه هاى اساسى بشارت است، نه گزينه اى آسان  (bolt-on)كه برخاسته از اوضاع و احوال آمريكاى لاتين يا صرفاً مبتنى بر نظريه سياسى ماركسيستى باشد.

پس از اين روشن خواهد شد كه الهيات رهايى بخش اهميت بسيارى در مباحث كنونى در باب الهيات دارد. دو موضوع كليدى الهيات را مى توان نمونه تأثير آن دانست.

1   هرمنوتيك كتاب مقدس. كتاب مقدس به مثابه روايتِ رهايى خوانده مى شود. رهايى اسرائيل از اسارت مصر، نكوهش ستمكارى از سوى پيامبران و اعلام بشارت به تهيدستان و رانده شدگان توسط عيسى داراى اهميت خاصى است. كتاب مقدس خوانده مى شود، اما نه از منظر ديدگاهى كه آرزويش درك بشارت است، بلكه از سر توجه به استفاده از بينش هاى رهايى بخش آن در اوضاع آمريكاى لاتين. الهيات آكادميك غرب اين رويكرد را با بى صبرى و اشتياق مورد توجه قرار داده است و بر اين باور است كه خود فاقد جايگاهى براى بينش هاى مذكور در باب تحقيقاتِ مربوط به تفسير چنين عبارت هايى از كتاب مقدس است.

2   ماهيت رستگارى. الهيات رهايى بخش مايل بوده است كه رستگارى را با رهايى برابر داند و بر جنبه هاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى رستگارى تأكيد كرده است. اين جنبش تأكيد خاصى بر مفهوم «گناه ساختارى»[ix] كرده و خاطرنشان مى كند كه اين جامعه است كه به فساد كشيده شده و نيازمند رهايى است نه افراد. الهيات رهايى بخش از ديد منتقداتش، رستگارى را تا سر حدّ موضوعى كاملا اين جهانى تنزل داده و ابعاد متعالى وا بدى آن را ناديده گرفته است.

 

الهيات سياهان

«الهيات سياهان» جنبشى است كه در دهه هاى 1960 و1970 در ايالات متحده آمريكا داراى اهميت بسيارى بود و توجه خود را به اثبات اين نكته معطوف كرده بود كه واقعيات تجربه سياهان، در سطحى الهياتى مطرح شده است. اولين شواهد عمده از اين حركت به سوى رهايى الهياتى در جامعه سياهان آمريكا، مربوط به سال 1964 و همزمان با انتشار كتاب جوزف واشينگتن[x]به نام آيين سياهان[xi] است. اين كتاب بر متمايز بودن دين سياهان در آمريكاى شمالى تأكيد تامّ و تمامى داشت. واشنگتن بر ضرورت تركيب و جذب بينش هاى الهياتى سياهان در جريان غالب پروتستانى تأكيد داشت. با اين حال، اين رويكرد با مطرح شدن كتاب آلبرت كليج[xii] به نام مسيحاى سياهان[xiii] تا حد زيادى وانهاده شد. كليج، كشيش معبد مريم سياهان[xiv] در ديترويت، سياه پوستان را وامى داشت كه خود را از ستم الهياتِ سفيدپوستان رها سازند. او با اين استدلال كه كتاب مقدس به دست يهوديانِ سياه پوست نوشته شد، مدعى شد بشارت به مسيحِ سياهان توسط پولس هنگامى كه مى كوشيد تا آن را براى اروپاييان به گونه اى پذيرفتنى درآورد، تحريف شد. كتاب مسيحاى سياهان به رغم گزافه گويى هاى بسيارش نماد همگرايى مسيحيان سياه پوست شد و تقدير بر اين بود كه هويت متمايز آنان را كشف و ارزيابى كند.

در سال 1969، اين جنبش چندين اظهارنظر بسيار مهم درباره تمايزات الهياتى خود به عمل آورد. «اعلاميه سياهان»[xv] كه در ديترويتِ ميشيگان در اجلاس بنياد بين الاديانى براى سازماندهى اجتماعى[xvi] منتشر شد، موضوع تجربه سياهان را قاطعانه در دستور كار الهياتى خود قرار داد. بيانيه كميته ملى كشيشان سياه پوست[xvii] بر موضوع رهايى بخشى به مثابه درون مايه اصلى الهيات سياهان تأكيد كرد.

الهيات سياهان، الهياتِ رهايى سياهان است. اين الهيات در پى آن است كه وضعيت سياهان را در پرتو مكاشفه خدا در عيسى مسيح كشف كند، به گونه اى كه جامعه سياهان بتواند ملاحظه كند كه بشارتْ متناسب با دستاورد انسان هاى سياه است. الهيات سياهان، الهيات «سياه بودن» است، و تأكيدى است بر انسان بودن سياهان كه مردمان سياه را از نژادپرستى سفيدپوستان نجات مى دهد و در نتيجه، هم براى سياهان و هم براى سفيدپوستان آزادى واقعى را به ارمغان مى آورد.

 

گرچه ميان اين بيانيه و اهداف و تأكيدهاى الهيات رهايى بخش در آمريكاى لاتين شباهت هاى روشنى وجود دارد، بايد بر اين نكته پاى فشرد كه تا اين مرحله، ميان اين دو جنبش هيچ تعامل رسمى وجود نداشت.اصولا الهيات رهايى بخش در كليساى كاتوليك روم درآمريكاى جنوبى ظهوركرد، اما الهيات سياهان در جوامع پروتستانى سياه پوست در آمريكاى شمالى.

ريشه هاى اين نهضت را مى توان در رشد آگاهى سياهان دانست كه يكى از ويژگى هاى بسيار بارز تاريخ آمريكا در دهه 1960 است. تحولات مربوط به اين جنبش داراى سه مرحله اساسى به شرح ذيل است:

1   1966ـ1970. الهيات سياهان در اين مرحله از شكل گيرى خود، به مثابه يكى از جنبه هاى مهم مبارزه براى به دست آوردن حقوق اجتماعى[xviii] به طور كلى و واكنشى در برابر سلطه سفيدپوستان در مدارس علميه[xix] و كليساها ظاهر شد. الهيات سياهان در اين دوره در كليساهاىِ تحت سلطه سياهان رشد يافت و فاقد دورنماى علمى خاصى بود. از موضوعات داراى اهميت اساسى، توسل به خشونت براى نيل به عدالت و ماهيت محبت مسيحى بود.

2   1970ـ 1977. اين جنبش در اين دوره، كه دوره تثبيت بود، ظاهراً از كليساها روى گرداند و به مدارس علمى دينى روى آورد; زيرا جنبش مذكور در محافل الهياتى روز به روز با اقبال بيشترى مواجه مى شد. اهتمام اين جنبش از موضوعات عملى به موضوعاتى معطوف شد كه بيشتر جنبه الهياتى داشت، مانند ماهيت آزادى[xx] و معناى رنج.

3   1977 به بعد. آگاهى هاى تازه از تحولات مربوط به جنبش هاى رهايى بخش در ساير بخش هاى جهان، به ویژه در آمريكاى لاتين، در الهيات سياهان اهميت يافت. به همراه اين درك تازه از چشم اندازها، تعهد تازه اى براى خدمت به كليساهاى تحت رهبرى سياهان پديد آمد و دوستى و همكارى ميان كليساهاى يادشده تقويت شد.

 

امروزه، به طور كلى، برجسته ترين نويسنده اين جنبش را جيمز اچ. كُن[xxi]مى دانند. وى در كتاب الهيات رهايى بخش سياهان[xxii] (1970) مفهوم اساسى خدايى را مطرح كرد كه به تلاش هاى سياهان براى رهايى توجه دارد. كن با خاطرنشان كردن اينكه عيسى ستم ديدگان را بسيار ترجيح مى داد، چنين استدلال مى كرد كه «خدا سياه است»،[xxiii] به اين معنا كه همانند ستم ديدگان است. با اين حال، استفاده كن از مقولات بارتى هدف انتقاد قرار گرفت. اين پرسش مطرح شد كه چرا الهيدانى سياه پوست براى تبيين تجربه سياهان، از مقولات الهيات سفيدپوستان استفاده كرده است؟ چرا از تاريخ و فرهنگ سياهان به شكل كامل ترى استفاده نكرده است؟ كن در آثار بعدى خود، با توجه بيشترى به «تجربه سياهان» به عنوان منبعى اساسى در الهيات سياهان، به اين اعتراضات واكنش نشان داد. با اين حال، كن به تأكيد بارت بر محوربودن مسيح به عنوان انكشاف ذاتى خدا (كه او را همان «مسيحِ سياهان» مى دانست) و نيز مرجعيت كتاب مقدس در تفسير تجربه بشرى به طور كلى وفادار ماند.



[i]. women's liberation

[ii]. Gustavo Gutierrez

[iii]. Theology of Liberation

[iv]. Leonardo Boff

[v]. juan Luis Segundo

[vi]. Jose Miguez Bonino

[vii]. view from below

[viii]. tools of social analysis

[ix]. structural sin

[x]. Joseph Washington

[xi]. Black Religion

[xii]. Albert Cleage

[xiii]. Black Messiah

[xiv]. Shrine of the Black Madonna

[xv]. Black Manifesto

[xvi]. Inter-Religious Foundation for Community Organization

[xvii]. National Committee of Black Churchmen

[xviii]. civil rights

[xix]. seminaries

[xx]. liberation

[xxi]. James H. Cone

[xxii]. Black Theology of Liberation

[xxiii]. God Was Black

2 نوشته شده در  ساعت   توسط رضا علوی  | 

الهیات فیمینسم

الهیات فمينيسم

فمينيسم به يكى از عناصر اصلى در فرهنگ مدرن غرب تبديل شده است. فمينيسم در اصل جنبشى جهانى است كه وجهه همت خود را رهايى زنان قرارداده است. نام قديمى تر اين جنبش ـ «آزادى زنان»[i] ـ از اين واقعيت خبر مى دهد كه فمينيسم در اصل جنبشى آزادى خواه است كه كوشش هاى خود را به سوى كسب برابرى زنان در جامعه مدرن به ویژه با حذف موانعى ـ از جمله اعتقادات، ارزش ها و نگرش ها سوق داده است كه اين روند را به تأخير مى اندازد. اخيراً، اين جنبش روز به روز شكلى نامتجانس يافته و دليل اين امر تا حدى تمايل به رسميت شناختن تنوع رويكردها در مورد زنان در فرهنگ ها و گروه هاى نژادى مختلف است. از اين رو، آثار دينى زنان سياه پوست در آمريكاى شمالى به شكلى روزافزون «الهيات زنانه سياه»[ii]خوانده مى شود.

رابطه فمينيسم با مسيحيت از آن جهت تيره و بحرانى شد كه تصور مى شد كه اديان، زنان را انسان هاى درجه دو مى دانند و اين به دو دليل است: يكى نقشى كه آنان براى زنان قائل اند و ديگرى شيوه اى كه با آن تصوير آنها از خدا فهم مى شود و چهره اى كه آنها از خدا در ذهن ترسيم مى كنند. اين انديشه ها به تفصيل در آثار سيمون دو بوار[iii] مانند جنس دوم[iv] (1945) مطرح شده است. بعضى از فمينيست هاى پسامسيحى از جمله مرى ديلى[v] در كتاب در وراى خداوند پدر[vi] (1973) و دَفنى همپسن[vii] در كتاب الهيات و فمينيسم[viii] (1990) معتقدند كه مسيحيت به سبب نمادهاى مردانه اش براى خدا و چهره مردانه نجات بخش و تاريخ بلند رهبران و متفكران مرد، از زنان فاصله گرفته و لذا ناتوان از نجات يافتن است. به عقيده آنان، زنان بايد با آن فضاى ظالمانه وداع كنند. كسان ديگرى مانند كارل كريست[ix] در خنده آفروديت[x] (1987) و نومى راث گلدنبرگ[xi] در تغيير خدايان تغيير[xii] (1979) معتقدند كه زنان مى توانند با بازيابى و احياى دين هاى ايزدبانوانِ باستانى (يا ابداع اديان تازه) و روى گردانى تمام عيار از مسيحيتِ سنتى، به آزادى دينى دست يابند.

با اين حال، ارزيابى فمينيست ها از مسيحيت چيزى است غير از خصومت يك پارچه با مسيحيت; آن گونه كه اين نويسندگان مى گويند. نويسندگان فمينيست بر اين تأكيد كرده اند كه چگونه زنان در شكل دادن و گسترش سنت مسيحى، از هنگام عهد جديد به بعد، فعال بوده، و در سراسر تاريخ مسيحيت در نقش هاى مهم رهبرى كوشا بوده اند. در واقع، بسيارى از نويسندگان فمينيست نياز به ارزيابى دوباره گذشته مسيحيت و تكريم و شناسايى انبوهى از زنان باايمان را نشان داده اند; همان زنانى كه بخش عمده كليساى مسيحى و مورخان آن (كه بيشتر از مردان بودند) رفتار، دفاع و اعلام ايمانشان را تا اين هنگام ناديده گرفته اند.

مهم ترين سهم فمينيسم در تفكر مسيحى را مى توان در رويارويى آن با تقريرهاى سنتى الهيات دانست. گفته مى شود كه اين تقريرها، اغلب مردسالارانه[xiii] (به اين معنا كه حاكى از باورى است كه در سيطره و نفوذ مردان است) و بر پايه اعتقاد به تبعيض جنسى[xiv] (به اين معنا كه عليه زنان است) مى باشد. در اين زمينه حوزه هاى الهياتىِ ذيل اهميت ويژه اى دارند.

1   مذكربودن خدا بسيارى از نويسندگان فمينيست، استفاده مستمر از ضماير مذكر براى اشاره به خداوند در سنت مسيحى را به باد انتقاد گرفته اند. چنين استدلال مى شود كه استفاده از ضماير مذكر و مؤنث، دست كم به يك اندازه، منطقى است و شايد بتواند تا حدى مشكل تأكيد بيش از حد بر الگوهاى مردانه براى خدا را حل كند. روزمرى رَدفورد روتر[xv] در كتاب تبعيض جنسى و سخن خدا[xvi] (1983) معتقد است كه اصطلاح «ايزد/بانو»[xvii] به لحاظ سياسى نام درستى براى خداست، گرچه ممكن است كه اين واژه به لحاظ عدم تناسب واژگانى نتواند جذابيت آن را افزايش دهد.

     سَلى مك فوگ[xviii] در كتاب الهيات استعارى[xix] (1982) چنين استدلال مى كند كه لازم است انديشه ابعاد استعارى الگوهاى مردانه از خدا مانند «پدر» احيا شود. تشبيهات بر شباهت هاى ميان خدا و افراد بشر تأكيد دارد. استعاراتْ تأكيدى بر اين است كه در ميان اين شباهت ها، تفاوت هاى مهمى ميان خدا و بشر (براى مثال در حوزه جنس) وجود دارد.

2   ماهيت گناه. بسيارى از نويسندگان فمينيست بر اين باورند كه مفاهيم گناه مانند غرور، جاه طلبى و خودباورىِ[xx] افراطى در اصل داراى سمتوسويى مردانه است. گفته مى شود كه اين بر تجربه زنان منطبق نمى شود; زيرا آنان گناه را فقدان غرور، فقدان جاه طلبى و فقدان خودباورى مى دانند.توجه زنان به مفهوم مناسبات غيررقابتى[xxi] در اين زمينه داراى اهميت ويژه اى است; زيرا از الگوهاى خودباورى دون پايه و بى كنشى كه ويژه واكنش هاى سنتى زنانه در برابر جامعه تحت سلطه مردان بوده، فاصله مى گيرد. جوديت پلسكو[xxii] در كتاب جنسيت، گناه و فيض[xxiii] (1980) اين نكته را قاطعانه اظهار كرده است. اين كتاب نقدى دقيق بر الهيات رينولد نيبر از منظرى فمينيستى است.

3   شخص مسيح شمارى از نويسندگان فمينيست، مشهورتر از همه روزمرى ردفورد روتر در كتاب تبعيض جنسى و سخن خدا بر اين باورند كه مسيح شناسى اساس نهايى بسيارى از تبعيض هاى جنسى در مسيحيت است. در كتاب به عيسى بنگر; امواجى از بازسازى در مسيح شناسى[xxiv] (1990) اليزابت جانسون[xxv]به بررسى روشى پرداخت كه بر اساس آن مردبودن عيسى مورد سوءاستفاده الهياتى قرار گرفته است. وى درصدد ارائه راه حل هاى مناسبى برآمد. در اين جا مى توان دو حوزه اى را كه داراى اهميت ويژه اى است، چنين بيان كرد:

     نخست، مرد بودن مسيح گاهى به مثابه اساسى الهياتى براى اين باور به كار رفته كه تنها مردان مى توانند به طور شايسته خدا را به تصوير كشند، يا اينكه تنها مردان تمثيلات يا الگوهاى كارى مناسب براى خدا فراهم مى كنند. دوم، مرد بودن مسيح گاهى اساسى شده است براى رشته اى ازباورها درباب معيارهاى بشرى. براساس مرد بودن مسيح، چنين استدلال شده است كه معيار بشريت، مرد است، و زن تقريباً انسانى درجه دو و پايين تر از حدّ مطلوب است. توماس (ظاهراً بر اساس زيست شناسى منسوخ ارسطويى) زنان را مردانِ حرام زاده مى دانست، اين روند را توضيح مى دهد و اين همان است كه پيامدهاى مهمى در موضوعات مربوط به رهبرى كليسا داشته است.

     در پاسخ به اين نكات، نويسندگان فمينيست استدلال كرده اند كه مردبودن مسيح، جنبه اى اتفاقى از هويت اوست; همان گونه كه او يهودى بود. اين جنبه اى اتفاقى از واقعيت تاريخى اوست، نه جنبه اى ضرورى از هويت او. از اين رو، اين نمى تواند اساس سلطه مردان بر زنان باشد، همان گونه كه نمى تواند سلطه يهوديان بر غيريهوديان يا نجاران بر لوله كش ها را تجويز كند.



[i]. women's liberation

[ii]. Black womanist theology

[iii]. Simone de Beauvoir

[iv]. The Second Sex

[v]. Mary Daly

[vi]. Beyond God the Father

[vii]. Daphne Hampson

[viii]. Theology and Feminism

[ix]. Carol Christ

[x]. Laughter of Aphrodite

[xi]. Naomi Ruth Goldenberg

[xii]. Carol Christ

[xiii]. patriarchal

[xiv]. sexist

[xv]. Rosemary Radford Ruether

[xvi]. Sexism and God-talk

[xvii]. God / ess

[xviii]. Sallie McFague

[xix]. Metaphorical Theology

[xx]. self-esteem

[xxi]. non-competitive

[xxii]. Judith Plaskow

[xxiii]. Judith Plaskow

[xxiv]. Consider Jesus: Waves of Renewaly in Christology

[xxv]. Elizabeth Johnson

2 نوشته شده در  ساعت   توسط رضا علوی  |